بیگاه http://bigah.mihanblog.com 2019-09-19T08:50:29+01:00 text/html 2016-02-12T09:35:28+01:00 bigah.mihanblog.com سعید لطفی کتاب کلیله ودمنه http://bigah.mihanblog.com/post/86 <a href="http://Trainbit.com/files/2057697884/klylh_v_dmnh_mjtby_mynvy_kaml.pdf" target="_blank" title="">دانلود کتاب</a> text/html 2016-02-09T10:08:14+01:00 bigah.mihanblog.com سعید لطفی تصویر روی جلد کلیله ودمنه http://bigah.mihanblog.com/post/84 <img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.axgig.com/images/13525736724474983105.jpg" alt=""> text/html 2016-02-08T06:42:08+01:00 bigah.mihanblog.com سعید لطفی داستان دوکبوتر کلیله و دمنه http://bigah.mihanblog.com/post/78 <p style="margin: 0px; font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;"><font color="#ff0000"><b>&nbsp;قضاوت زود</b></font></p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : " این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . " کبوتر جواب داد : " به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است ."</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">&nbsp;</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">بنابراین دو كبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یكدیگر گفتند : " حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند . "</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">آنها در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا می شد . پرنده ماده که نمی توانست تا دور دست پرواز کند ، در خانه استراحت می کرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه می کرد . در فصل پائیز وقتی که بارندگی آغاز شد و کبوترها نمی توانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند ، یاد انبار آذوقه شان افتادند . دانه های انبار بر اثر گرمای زیاد تابستان ، حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود و کمتر به نظر می رسید . کبوتر نر با عصبانیت به پیش جفت خود بازگشت و فریاد زد : " عجب بی فکر و شکمو هستی ! ما این دانه ها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم ، ولی تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندی ، خورده ای ؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان را فراموش کردی ؟ " کبوتر ماده با عصبانیت پاسخ داد :</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">&nbsp;</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">" من دانه ها را نخوردم و نمی دانم که چرا نصف انبار خالی شده ؟ "</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">کبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانه های انبار ، متعجب شده بود ، با اصرار گفت : " قسم می خورم که از همان روزی که این دانه ها را ذخیره کردیم ، به آنها نگاه نکردم . آخر چطور می توانستم آنها را بخورم ؟ من در حیرتم چرا این قدر دانه های انبار کم شده است . این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن . بهتر است که صبور باشی و دانه های باقی مانده را بخوریم . شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موش ها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند . شاید هم شخص دیگری دانه های ما را دزدیده است . در هرصورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی . اگر آرام باشی و صبر کنی ، حقیقت روشن می شود . "</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">&nbsp;</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">کبوتر نر با عصبانیت گفت : " کافی است ! من به حرف های تو گوش نمی دهم و لازم نیست مرا نصیحت کنی . من مطمئن هستم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده است . اگر هم کسی آمده ، تو خوب می دانی که آن چه کسی بوده است .</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">اگر تو دانه ها را نخوردی باید راستش را بگویی . من نمی توانم منتظر بمانم و این اجازه را به تو نمی دهم که هر کاری دلت می خواهد بکنی . خلاصه ، اگر چیزی می دانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویی ." کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانه ها نمی دانست ، شروع به گریه و زاری کرد و گفت : " من به دانه ها دست نزدم و نمی دانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است " و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود . اما کبوتر نر متقاعد نشد ، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت .</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">کبوتر ماده گفت : " تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد . "</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">&nbsp;</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">کبوتر نر ، تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد . او از این که اجازه نداد جفتش او را فریب دهد ، خیلی خوشحال بود . چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد . دانه های انبار ، دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد . کبوتر عجول با دیدن این موضوع ، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد ، ولی دیگر برای توبه کردن خیلی دیر شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتی زندگی کرد .</p> text/html 2015-04-18T13:13:36+01:00 bigah.mihanblog.com داریوش ع.پ. برای چه زیباست شب - احمد شاملو http://bigah.mihanblog.com/post/77 <p><font color="#000000">اگر که بیهده زیباست شب</font></p> <p><font color="#000000">برای چه زیباست</font></p> <p><font color="#000000">&nbsp;شب</font></p> <p><font color="#000000">برای که زیباست ؟ ــ</font></p> <p><font color="#000000">شب و </font></p> <p><font color="#000000">رود ِ بی انحنای ستاره گان</font></p> <p><font color="#000000">که سرد می گذرد .</font></p> <p><font color="#000000">و سوگواران ِ دراز گیسو</font></p> <p><font color="#000000">بر دو جانب ِ رود</font></p> <p><font color="#000000">یاد آورد ِ کدام خاطره را</font></p> <p><font color="#000000">با قصیده ی نفس گیر ِ غوکان</font></p> <p><font color="#000000">&nbsp;تعزیتی می کنند</font></p> <p><font color="#000000">به هنگامی که هر سپیده</font></p> <p><font color="#000000">به صدای هم آواز ِ دوازده گلوله</font></p> <p><font color="#000000">سوراخ</font></p> <p><font color="#000000">می شود ؟</font></p> <p><font color="#000000">اگر که بیهده زیباست شب</font></p> <p><font color="#000000">برای که زیباست شب</font></p> <p><font color="#000000">برای چه زیباست ؟</font></p><p align="left">از <a href="http://bigah.mihanblog.com" target="_blank" title="">احمد شاملو</a></p><p><font color="#000000"><br></font></p> text/html 2015-02-08T06:57:10+01:00 bigah.mihanblog.com سعید لطفی داستان کوتاه ثروتمند فقیر http://bigah.mihanblog.com/post/79 <p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">ثروتمند فقیر</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">&nbsp;</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;">آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;"><br>عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;"><br>ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.</p><p style="margin: 0px; color: rgb(31, 31, 31); font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 30px; text-align: justify;"><br>حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.</p> text/html 2014-11-08T07:07:24+01:00 bigah.mihanblog.com سعید لطفی غفلت(کلیله و دمنه) http://bigah.mihanblog.com/post/75 <font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; شتر مستی،سر در پی مردی گذاشته بود. مرد ،همین طور که از پیش شتر مست ،می گریخت ،به چاهی رسید و از سر ناچاری ،خود را در چاه آویزان کرد . دو دستش را را به شاخه هایی که بر بالای چاه روییده بود، زد و دو پایش را نیز بر برآمدگی هایی در درون چاه قرار داد.</font><br><div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp;&nbsp; پس از مدتی،بهتر که در حول و حوش خود گریست ،متوجه شد که دو پای خود را بر سرچهار مار گذاشته است که سر از سوراخ در آورده بودند.</font></div><div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp; به قعر چاه هم نگاهی انداخت . دیدکه اژدهایی سهمناک ،دهان خود را باز کرده است و منتظر است تا او پایین بیفتد و شکارش کند.</font></div><div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp;به سر چاه نگاه کرد ،دید که موش های سیاه وسفیدی،بی وقفه مشغول جویدن شاخه هایی که او دست در آن ها زده است.</font></div><div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp;مرد بیچاره ،در این میانه در پی راه گریزی از چاه و جانوران خطر ناک موجود در آن بود ،که نگاهش به لانه ی زنبور عسلی افتاد که مقداری عسل در آن بود .</font></div><div><br><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp;وی،غافل از آن چه تهدیدش می کرد ،دست به عسل برد و اندکی از آن را به لب برد.&nbsp;</font></div><div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp;شیرینی عسل آنقدر بود که مرد غافل،دل به آن سپرد و فراموش کرد که پایش بر سر مار ها است و نمی داند که کی آن هاحرکت خواهند کرد و موش ها پیوسته ،مشغول جویدن وبریدن شاخه ها هستند.</font></div><div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp; همین که شاخه ها بریده شد ،مرد غافل با سر، به ته چاه سر نگون شد و خوراک اژدها شد. &nbsp;(حقش بود)</font></div> text/html 2014-11-06T04:38:44+01:00 bigah.mihanblog.com سعید لطفی مرغابی و ستاره و ماهی http://bigah.mihanblog.com/post/74 <font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp;حکایت کرده اند که مرغابی تنهایی در کنار دریایی زندگی می کرد. در شب های مهتابی ،نور ستاره ها را در آب می دید و گمان می کرد که ماهی است. چون قصد می کرد آن را بگیرد ،نمی توانست . بار ها این کار را تکرار کرد ،اما هیچ حاصلی به دست نیاورد .</font><div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp;پس از آن خسته شد و از این کار دست رداشت . روز های دیگر که ماهی ها را در آب می دید،بر عکس گمان می کرد که نور همان ستاره های شبانگاهی است کهدر آب افتاده است . به همین دلیل به صید آن ها اقدام نمی کرد.</font></div><div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp; مرغابی بیچاره آن قدر به این تصور اشتباه خود و اشتباه گرفتن ماهی و نور ستاره،ادامه دادکه هر روز را با گرسنگی طی می کرد تا سرانجام ،پس از چند روز بر دریای پر از ماهی ،از گرسنگی </font><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">مُرد.</font></div> text/html 2014-11-05T15:29:47+01:00 bigah.mihanblog.com سعید لطفی طبل میان تهی(کلیله و دمنه) http://bigah.mihanblog.com/post/73 <font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; روباهی ،از بیشه ای می گذشت.چشمش به طبلی افتاد که در زیر درختی رها شده بود. وقتی که بادی می وزید ، شاخه های درخت به طبل می خورد و صدای بلند و سهمناکی به گوش روباه می رسید.</font> <div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; روباه که بزرگی طبل را می دید و ترسناکی صدای برخورد شاخه های درخت با طبل را می شنید ، در این گمان افتاد که &nbsp;گوشت و پوست طبل ،حتماًبه فراخور صدای بلندی است که از آن بر می آید.</font></div><div><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">&nbsp; &nbsp;روباه به طمع افتاد و سعی کرد که طبل را پاره کند.این کار را هم کرد و پس از مدتی تلاش و زحمت ،که طبل را درید،چیزی به جز اندکی چربی که بر پوست طبل بود نیافت.</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium;">&nbsp;</span></div> text/html 2014-11-05T14:01:52+01:00 bigah.mihanblog.com سعید لطفی گنج باد آورده(کلیله و دمنه) http://bigah.mihanblog.com/post/72 <font face="times new roman, times, serif" size="4">&nbsp; &nbsp; مردی در بیابان می گذشت.بر حسب اتفاق گنجینه ای گران بها دید که حجم بسیاری داشت.آن قدر که مرد ،به تنهایی و به یک بار ، نمی توانست آن را حمل کند و به خانه ببرد.</font><div><font face="times new roman, times, serif" size="4">&nbsp; &nbsp; با خود گفت اگر خودم گنج را به تنهایی بخواهم به خانه &nbsp;ببرم، زمان زیاد و زحمت بسیاری می برد. بهتر آن است که چند نفر با چهارپایانی،اجیر کنم تا به یکباره ،این گنج عظیم را به خانه ام ببرند.</font></div><div><font face="times new roman, times, serif" size="4">&nbsp; &nbsp; همین کار را کرد و پس از بار زدن گنج، نشانی خانه اش را به بار بر ها دادو آن ها را به سمت خانه خود فرستاد و خود نیز به آرامی از پی آنها روانه شد.</font></div><div><font face="times new roman, times, serif" size="4">&nbsp; &nbsp; باربرها همین که به سوی شهرمی رفتند، کم کم، فاصل ی خود را با مرد یابنده ی گنج، بیشتر کردند. تااین که از دیدرس او دور شدند. پساز مدتی که از بابت مرد خیالشان راحت شد ، راه خود را به سمت دیگری کج کردند و بارهای گنج باد آورده را به جای مخفی و مطمئنی بردند.</font></div><div><font face="times new roman, times, serif" size="4">&nbsp; &nbsp; مرد یابنده ی گنج ،چون به خانه ی خود رسیدند، باربرها و چهارپایان و بار آنها ،که گنج او بود،بر در خانه ندید. مدتی اطاف خانه را به دنبال آن ها جست و جو کرد ،اما هر چه جست ،کمتر یافت.</font></div><div><font face="times new roman, times, serif" size="4">&nbsp; &nbsp;عاقبت ،پی برد که چه بر سر گنج باد آورده ی خود آورده است و دو دستی آنها را تقدیم چه کسانی کرده است.</font></div><div><font face="times new roman, times, serif" size="4">&nbsp; &nbsp; &nbsp; پس از آن، دست بر سر خود کوفت و به ندبه و زاری پرداخت. اما،،با زاری وآه و فریاد،گنج به از دست رفته را نمی توانست دوباره به دست آورد و حسرت از دست دادن &nbsp;آن ، تنها نصیبی بود که از آن گنج برایش باقی ماند.</font></div> text/html 2014-10-30T10:50:36+01:00 bigah.mihanblog.com سعید لطفی افسون شولم شولم(کلیله و دمنه) http://bigah.mihanblog.com/post/66 <div style="text-align: right;"><p class="MsoNormal" align="center" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: center;">&nbsp;<span style="font-family: Tahoma, sans-serif; font-size: 12pt;">به نام خدا</span></p> <p class="MsoNormal" align="center" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: center;"><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">مرد کم خردی با چند تن از دوستانش به دزدی می رفتند. شبی از شب ها ،به خانه ای،به قصد دزدی وارد شدند.وقتی به بام خانه رسیدند،صاحب خانه ازصدای پای آنها بیدار شد و پی برد که دزدها بربام خانه هستند</span><span dir="LTR"></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><span dir="LTR"></span>.</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">همسرش را بیدار کرد وبه آهستگی قضیه را به او گفت.سپس گفت :من خود را به خواب می زنم و تو با صدایی که دزدها،آن را بشنوندبا من شروع به سخن گفتن کن و از من به اصرار تمام بپرس وبخواه که برای تو شرح دهم که این همه مال رااز کجا به دست آورده ام؟</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">زن پذیرفت وبا صدای بلندی ،که دزد ها که بر بام خانه بودند بشنوند،ازشوهرش پرسیدکه این همه مال را از کجا بدست آورده ای؟</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">مرد پاسخ داد :از این سوال بگذر که اگر واقعیت امر را به تو بگویم ،ممکن است کسی بشنود و راز من از پرده برون افتد</span><span dir="LTR"></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><span dir="LTR"></span>.</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">زن دوباره سؤال خود را تکرار کرد که مرد گفت:"این همه مال از راه دزدی فراهم شده است.ومن در کار دزدی استاد تمام عیاری بودم.وردی داشتم و طریقه ی به کار بستن افسون آن را می دانستم که شب های مهتابی در کنار دیوار خانه های ثروتمندان می ایستادم &nbsp;وبا گفتن "شولم شولم" به هفت مرتبه،دست &nbsp;در روشنایی مهتاب می زدم وبه یک حرکت خود را به بام خانه می رساندم</span><span dir="LTR"></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><span dir="LTR"></span>.</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">وپس از آن بر روزن بام خانه می ایستادم وباز با هفت بار گفتن "شولم شولم" از روزن بام،به کمک مهتاب وارد خانه می شدم . پس از آن ،با گفتن شولم درهفت مرتبه ،تمام اشیا قیمتی وپول های موجود در خانه ،نزد من ظاهر می شد.به اندازه ای که می توانستم ،از آن پول ها و جواهرات برمی داشتم وسپس هفت بارمی گفتم "شولم" ودست در مهتاب می زدم و خود را به بام خانه و از آنجا به کوچه می رساندم وبه سلامت &nbsp;برمیگشتم</span><span dir="LTR"></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><span dir="LTR"></span>.</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">مرد ادامه داد:به برکت این ورد و افسون ، نه کسی می توانست مرا ببیند و نه گمان بدی در مورد من به کسی دست می داد. کم کم ،این همه ثروت ومکنت که می بینی فراهم شد . اما هشیار باش که این افسون "شولم شولم"راکسی یاد ندهی که زیان بسیاری برای ما در پی دارد</span><span dir="LTR"></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><span dir="LTR"></span>.</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">دزد ها که تمام سخن های مرد صاحب خانه و همسرش را شنیدند، از آموختن افسون "شولم شولم" بسیار خوشحال شدند ومدتی بر بالای بام توقف کردند تا این که گمان کردند اهل خانه به خواب رفته اند</span><span dir="LTR"></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><span dir="LTR"></span>.</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">&nbsp; <span lang="AR-SA" dir="RTL">پس از آن سر دسته ی دزدها ،هفت بار گفت"شولم شولم"و پای در روزن بام کرد.پای بر روزن کردن همان وسقوط بر کف خانه همان.همین که سردسته ی دزد ها ، از روزن بام به به کف خانه افتاد،صاحب خانه چوب دستی بزرگی برداشت وبه جان دزد نادان نگون بخت افتادو تا توانست بر سر و شانه های او ضربه زد</span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span>.</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">&nbsp; &nbsp;<span lang="AR-SA" dir="RTL">مرد صاحب خانه ،همان طور که با چوب دستی به سر و روی دزد می کوفت ، می گفت من یک عمر زحمت کشیدم وبا عرق جبین و کد یمین ،این زندگی را ساخته ام، تو می خواهی به یک شب از دست من بربایی.به من بگو که کیستی واین جا چه می کنی؟</span></span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">دزد گفت :من آن غافل نادان ساده لوحم که افسون تو را برای بالا رفتن و پایین آمدن به کمک مهتاب ،شنیدم و باور کردم وزیاده خواهی و نادانی ام مرا به این روز انداخت</span><span dir="LTR"></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><span dir="LTR"></span>.&nbsp;</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right" style="margin-bottom: 0.0001pt;"><span lang="AR-SA" dir="RTL" style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;">اکنون که پشت پای این حماقت خود را خورده ام،تو نیز لطفی کن و بگذار تا از این خانه بگریزم و پشت سر خود را هم نگاه نکنم</span><span dir="LTR"></span><span style="font-size: 12pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><span dir="LTR"></span>.</span><span style="font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="right"><o:p>&nbsp;</o:p></p></div>